روی تخت بیمارستان...
همیشه فکرم را بیش از پیش مشغول میدیدم تا اینکه قسمت و شد و بار دیگه رو تختی سخت و نرم! دراز کشیدم...
متنی روی صفحات ذهنم نقش شد که بعد از بازگشت نوشتم:
بو می آید...
چه بد از هنگامه ی مرگ...
درد می آید چه بد از هنگامه مرگ...
روح می رود چه روان از جان و تن...
در هنگامه مرگ که تقدسی بی حد دارد...
باز میرسد/
حس بستگی پر و بال...
باز می رسد/
حس زندگی نکردن...
باز می رسد/
بوی شومی راهی بن بست...
باز می رسد/
وطنی که از بوی بد رهبرانش عار داری از آنجایی بودن...
باز می رسد/
خجلت...
از خدا ی بود...
از خدای جود...
از خدای مشرقین...
از خدای مغربین...
در کناره غروب.
خدایا! شرمنده ام...
گفتی : هجرت کن... نکردم
گفتی : جهاد کن ... نکردم
چه کنم؟ باید و نبایدهایت بسته است دستم را...
حق می گویم و جهاد میکنم...
محاربم...
چون به نامت حکومت میکنند و خبری از نامت ندارند...
ای همه وجودم!
دنیا را یک سره برای تو میخواهم.
و مرگ را نیز...
چه خوش گفته اند/
چه جهنم و چه بهشت...
مرگ را دوست دارم برای نزیدیکتر شدن به تو...
پس آزاد مرا به خود برسان...
چنان که هم فاتح جهاد باشم و هم فاتح حیات.
آمین.
..........................................سوشیانت ٩/٧/٨٩ ساعت ٢٣:۵٨
